تبليغاتX
Immortal
 

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي

و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،

و اگر اين گونه نيست، تنهايي ات كوتاه باشد،

و پس از تنهايي ات، نفرت از كسي نيابي،

آرزومندم كه اين گونه پيش نيايد...

اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از

 نا اميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته

 باشي،

از جمله دوستان بد و ناپايدار...

برخي نادوست و برخي دوستدار...

كه دست كم يكي در ميان شان بي ترديد مورد

 اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي

...

نه كم و نه زياد...  درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،

كه دست كم يكي ازآنها اعتراضش به حق

باشد...

تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي

غير ضروري...

تا در لحظات سخت،

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا

نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،

نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند

چون اين كار ساده اي است،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و

 جبران ناپذير مي كنند...

و با كاربرد درست صبوري ات براي ديگران

 نمونه شوي،
و اميدوارم اگر جوان هستي،

خيلي به تعجيل، رسيده نشوي...

و اگر رسيده اي، به جوان نمايي اصرار نورزي،

و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي...

چرا كه هر سني خوشي و نا خوشي خودش را

 دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم گربه اي را نوازش كني، به پرندهاي

دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني، وقتي كه

 آواي سحرگاهي اش را سر مي دهد...

چرا كه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي

 يافت...

به رايگان...

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني...

هر چند خرد بوده باشد...

و با روييدنش همراه شوي،
تا دريابي چه قدر زندگي در يك درخت وجود

 دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي،زيرا در

 عمل به آن نيازمندي...

و سالي يكبار پولت را جلويت بگذاري و

 بگويي:

 

" اين مال من است"،


فقط براي اين كه روشن كني كدام تان ارباب

 ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي

 داشته باشي...

و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،

كه اگر فردا خسته باشي، يا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق، حرف براني تا از نو آغاز كني...

...

اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم...

 

 

 

ويكتور هوگو

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 11:48 |
 

دوست دارم با تو باشم

               با دو چشمان تو دنيا رو ببينم  

                                   دوست دارم در دستان تو

                                                   بر شانه ي دنيا بچرخم

                                                              دوست دارم با قدم هايت

                                                                                قدم بر خاك اين دنيا گذارم

                                                                                               حرف اخر را بگويم 

                                                                                                                          دوست دارم

 تا دستم در دست توست

               خاك اين دنيا ببوسم

                               ترك اين دنيا بگويم

 

 

 

 

 

تقديم به داريوش اقبالي عزيزم و همه ي اونايي كه دوسشون دارم

 

با بهترين آرزوها

 

 

نازنين

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 17:6 |
 

 

روزي روزگاري جزيره اي وجود داشت كه همه احساسات روي آن زندگي مي كردند : شادي ، غم ، غرور و از جمله عشق. روزي به احساسات اعلام شد كه جزيره در شرف غرق شدن است. همه سواربر قايق ها از آنجا فرار كردند، به جزعشق.

عشق‌، تنها احساسي بود كه روي جزيره باقي ماند. عشق مي خواست تا آخرين لحظه ممكن در آنجا بماند.

ثروت سوار بر قايقي با شكوه و مجلل از آنجا مي گذشت.

عشق از او پرسيد : اي ثروت،مرا همراه خود مي بري؟ نجاتم مي دهي؟

ثروت پاسخ داد: نه، نمي توانم.

در قايق من، يك عالمه طلا و نقره وجود دارد. جايي براي تودر قايق من نيست.

پس تصميم عشق گرفت از غرور كمك بخواهد كه با كشتي زيبايي از كنارش مي گذشت.

عشق پرسيد : اي غرور لطفا كمكم كن.

غرور پاسخ داد: اي عشق، نمي توانم كمكت كنم. چون سراپا خيس هستي و كشتي ام را خراب مي كني.

اين مرتبه ،غم از كنار عشق مي گذشت.

عشق از او پرسيد : اي غم، بگذار همراهت شوم.

غم پاسخ داد: اوه.... عشق، آن قدر غمگين هستم كه بايد تنها باشم.

شادي از كنار غم مي گذشت، ولي او هم آن قدر خوشحال بود كه وقتي عشق از او كمك خواست ،اصلا صدايش را نشنيد

ناگهان صدايي به گوش عشق رسيد : اي عشق، بيا. من كمكت مي كنم و تو را همراه خود مي برم

صدايي بزرگ و سالخورده به نظر مي رسيد.

عشق كه بسيار خوشحال شده بود، حتي يادش رفت كه از او بپرسد به كجا مي روند. وقتي وارد خشكي شدند ، صاحب صدا به راه خود رفت و از عشق جدا شد.

عشق كه خود را مديون ناجي اش مي دانست از آگاهي پرسيد: چه كسي كمكم كرد و مرا نجات داد؟

آگاهي پاسخ داد: زمان به تو كمك كرد

عشق با تعجب، پرسيد: زمان؟ ولي چرا زمان كمكم كرد؟

آگاهي لبخندي متفكرانه و خردمندانه زد و پاسخ داد؟ چون فقط زمان مي تواند قدر و ارزش عشق را درك كند!

 

 

 

 

نظر شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟
نازنين

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 23:44 |
 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتادهام از پاچرا؟

 

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا؟

 

آسمان چومجمع مشتاقان پریشان می کنی

در شگفتم می نمی پاشد زهم دنیا چرا؟

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه مرگ است این یکی بی مونس و تنها چرا؟

 

 

 

شعری از استاد بزرگ و توانای معاصر(استاد شهریار) که افتخار بزرگ ایران است

 

 

به دلیل علاقه ی شخصی که به این شعر داشتم این قطعه رو انتخاب کردم

اولین نفری که این شعرو واسم خوند عمو جانم(فریدون) بود

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 13:21 |
 

 

 

-خوابیدن در حالی که صورت به سمت جنوب قرار داشته باشد

 

-پیدا کردن مداد در خیابان

 

 

-شکستن یا شکسته شدن شیشه بی رنگ و شفاف

 

-قدم زدن زیر باران

 

-خوابیدن روی ملحفه های اتو نشده

 

 

-اجتناب از زمین خوردن بر روی دست اندازهای پیاده رو

 

-خارش بالای سر

 

-قیچی ای که به شکل قلاب آویزان شده باشد

 

-فرو آمدن کفشدوزک روی بدن

 

-همراه داشتن یک بلوط برای فرد خوش شانسی و طول عمر به ارمغان می آورد

 

-برداشتن تکه زغالی که سر راهتان افتاده باشد

 

-گیر کردن لبه دامن و پیراهن افراد در حین راه رفتن به  یک گیاه یا مانع ،نشان دهنده خوشبختی و بهبود امور مالی او است

 

-هر گونه کسب و کار جدید و توام با ریسک اگر در زمان رویت هلال ماه نو صورت گرفته شود با بخت و اقبال مواجه می شود

 

-اگر به صورت اتفاقی، فردی را در حین ورود و خروج از محل کاردوبار ببینند، آن را خوش یمن در نظر می گیرند

 

-شنا کردن دلفین ها در نزدیکی کشتی ها

 

-ایستادن زنی بر روی عرشه یک قایق باعث آرامش دریا می شود

 

-اگر گلف بازان، مسابقه خود را با چوب های دارای ارقام فرد شروع کنند و از توپ هایی باشماره های بالاتر از        4 استفاده نکنند ،روزی موفقیت آمیز را در آن مسابقه پشت سر خواهند گذاشت

 

-شروع کردن بازی گلف در یک روز بارانی

 

-در صورت پیدا کردن یک سکه پول باید آن را برداشت و همراه خود حمل کرد تا در تمام طول روز ،خوش شانسی و اتفاقات خوب تجربه شوند

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 19:44 |
                     

 

در اوج تاریکیه شب دلو پر از نور می کنم

 

تو خلوت پس کوچه ها عشقو پر از شور می کنم                                                

 

 

 

 

 

در آسمون بی کسی ستاره پیدا می کنم                                

در اوج تاریکیه شب تو را هویدا می کنم     

 

+ نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 14:48 |
 

من تو را مانند گل های بهاری دوست دارم

عشق جانسوز تو را با بی قراری دوست دارم

 

 

تا تو می خندی به رویم                 

                            با دو چشم مست و وحشی

                                                                زند گی رو با همه ی

                                                                                            بی وفایی دوست دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

یاد روزهای از دست رفته…

  

دلتنگ اون روزام

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 18:31 |
 

 

در جان عاشق من

 

شوق جدا شدن نیست

 

خود کرده ی قفس را

 

میل رها شدن نیست

 

من با تمام جانم

 

پر بسته و اسیرم

 

باید که با توباشم

 

در پای تو بمیرم

 

 

نازنین

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 13:15 |
 

من و نازي  خيلي سريع خودمون رو انداختيم روي صندلي اتوبوس تا كسي ننشسته!هوا گرم بود و حوصله ي ايستادن اونم تو اتوبوس نداشتيم...همون موقع يه پيرزنه(حدودا 60-65 ساله) اومد داخل و مثلا مارو نگاه كرد كه يعني شما جووونين بايستيد تا من بشينم...من و نازي هم محل نداديم و رومونو كرديم اونطرف...

خلاصه پيرزن وقتي ديد زورش به ما نمي رسه رفت و دو تا پسر بچه ي جلوييمون رو كنار هم نشوند تا خودش جاي اونا بشينه...

خلاصه اتوبوس از ميدونه آرژانتين راه افتاد و يكمي گذشت و بعد ناگهان اتوبوس با صداي مهيبي ترمز زد...

همه به سمت جلو پرت شديم ولي چون جلومون ميله بود نيافتاديم ولي بيچاره پيرزن و اون دوتا پسر بچه چون ميله نداشتن تا نگهشون داره , با پرت شدن پيرزن اون دوتا بچه هم همراهش كه گرفته بودشون افتادن كف اتوبوس كه يه عالمه شكر ريخته بود كفش از اون طرف قل خورد و رفت تو قسمت آقايون...

آقا اتوبوس از خنده منفجر شد و بيچاره پيرزن بلند شد و خودشو تكوند و سر جاش نشست

حالا همه ساكت شدن كه يه دفعه نازي پخ زد زير خنده منم از خنده ي نازي خندم گرفت...همه ساكت بودن و فقط ما مي خنديديم ...هي مسخرش مي كرديم و هي مي خنديديم...كه آخرش پيرزنه شاكي شد و باهامون دعوا كرد و ما هم كه پر رو زير زيركي با خانوماي پشت سريمون صحنه هاي slow back  پيرزن رو تجزيه و تحليل كرده و مي خنديدم ...گذشت تا شب...خسته و كوفته برگشتيم و با كمال تعجب و ناراحتي ديديم كه بابا كليد در ورودي رو برده و ما كليدي واسه باز كردن در نداريم و خلاصه پس از اينكه بابا از ترافيك ( كه به هيچ قرار مداري رحم نمي كنه پدر سوخته) گذشت نزديك به 2 ساعت طول كشيد و ما فهميديم كه آه آدم ضايع شده (اونم از نوع پيرزنش) بد جور دامن آدم رو مي گيره و ما اين نتيجه ي مهم رو تو زندگيمون سرمشق قرار داديم اونم اينه كه هيچ وقت روي پيرزني كه غلتيده تو شكر كف اتوبوس نخنديم ...

 

 

با تشکر از نگار

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 1:28 |
 

 

کاش می شد با تو بهار آرزوها پا بگیره

کاش می شد با تو دوباره زندگی معنا بگیره

 

 

کوچ عاشقانه ی تو

                                      لحظه ی شکستن من          

 

 

 

خلوت شبانه ی من

                                      تا همیشه از تو روشن                           

 

                                      

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 2:0 |
JavaScript Codes

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes